جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد
رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ،
به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .
جوان ، به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .
در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .
جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .
بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "
جوان گفت : اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،
چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟ "
چهل روزی میشد که مینا فارغ شده بود. درحالی که داشت به بچه شیر میداد به فکر فرو رفت وبه یاد چندین سال پیش افتاد.
با پدرام در دانشگاه آشنا شده وازدواج کرده بودند، ولی بعد از هشت سال هنوز صاحب بچه نشده بودند واو مدام به همسرش اصرار می کرد که از پرورشگاه بچه ای را قبول کنند ولی پدرام زیر بار نمی رفت تا این که یک روز پدرام از شرکت به او زنگ زد وگفت که یکی از دوستانش نوزادی از بستگانش را برای آنها در نظر گرفته است که پدر ومادرش در تصادف کشته شده اند وخانواده اش می خواهند آن را به بهزیستی بسپرند.
با دیدن نوزاد محبتش دردل آنها افتاده بود واو را به فرزندی قبول کردند.
اسمش را خداداد گذاشتند. 4سال بعد از آمدن خداداد مینا هم حامله شده بود وپدرام کم کم ساز مخالفت با خداداد را شروع کرده بود تا جایی که با به دنیا آمدن بچه، او را به پرورشگاه برگرداند و...
در حالی که مینا غرق در افکارش بود ناگهان احساس کرد که بدن بچه داغ وصورتش مانند لبو قرمز شده است لحظه ای درنگ نکرد وهمراه پدرام بچه را به بیمارستان بردند.
دکتر در حالی که جواب آزمایش را نگاه می کرد گفت: متاسفانه پسر شما سرطان خون داره.
با شنیدن این حرف پدرام از ته دلش گریست وبه یاد خداداد افتاد ودر دل با خدای خود صحبت کرد (( خدایا نذر می کنم اگر فرزندم را شفا بدی با پسرم وخداداد ببرمشون پابوس امام رضا ... خدایا بهت قول میدم که دوباره خداداد را بیارم پیش خودمان و...))
در همین لحظه دکتر با صدای بلند گفت:آقا با شما هستم فامیلیتون چی بود؟
ـــ خادمی
دکتردر حالی که جواب های آزمایش را نگاه می کرد گفت: خیلی معذرت می خواهم گویا جواب آزمایش بچه شما با نوزاد دیگه که فامیلیش خادم بود اشتباه شده. نوزاد شما فقط یک تب معمولی داره.
پدرام با خوشحالی فرزندش ومینا را سوار ماشین کرد و بسوی خانه برگشت در بین راه به همه چیز فکر می کرد جز به خداداد ... وبه نذرش...
* * *
حتما با خودتون میگید عجب آدمی... بوده!
هر کدومتون نظر خودتون و دارید.
ولی چیزی که هست مطمئنا همه شما با کاری که پدرام کرد مخالفید.
واز اون مهمتر به خاطر این که قراری را با خدا گذاشت و سپس اون را زیر پا گذاشت پدرام را سرزنش می کنید!
ولی نکته جالب این جاست که ما خودمان نیز از این قرارها با خدا زیاد گذاشتیم وبعد فراموشش کردیم.
قبول ندارید؟
یه کم فکر کنید حتما یادتون میاد.
![]()




